تبليغاتX
چهل و دو گرم عریانی

یک نامه کاهی
تاريخ: ساعت :

 

 

1.

 

درست یک هفته بود که همه چیز تمام شده بود. خیلی وقت بود که دلش برای چنین لحظه ای لک زده بود. کلی هم بابتش پول داده بود. نزدیک سه سال بود که زورگویی های او و خانواده اش را تحمل کرده بود. آن قدر چشم تنگ بودند که برای رضایت، به صد سکه تمام بهار مهریه که نوش جان شان شد بسنده نکردند. مثل باج گیرهای کوچه خسرو پامنار ، جهیزیه اش را هم صاحب شدند. که بلاخره  آقای شلاق به دست راضی به طلاق شود. اما بلاخره راحت شد. و اصلا مهم نبود که جز دو سه بخیه ای که روی زیبایی صورتش حک شده بود و چهارسال زجر و تحقیر، چیزی نداشت. و البته یک لیسانس مامایی که شش ساله گرفته بود و چند میلیون ارثیه مادری که از شر مردش در امان مانده بود. یک عکس رنگ و رفته هم از پدرش داشت که هیچ وقت ندیدش.مردی که یک ماهه مادرش را صیغه کرد و شکمش را جلو آورد و خودش گم و گور شد و رفت. قیافه اش شبیه صادق هدایت بوده. با همان عینک آن شکلی. یک نامه کهنه و کاهی و هزار تا خورده هم داشت. از مجید؛ که دوستش داشت و زشت بود. و هر کار کرد نتوانست دختر خوشگل محل را راضی کند که پشت موتور هوندایش بنشیند و زنش شود. این آخرین نامه اش بود که نوشت و رفت. بعدها شنید که در دبی مشغول شده و دیگری خبری از او نشد. خودش هم نمی دانست که چند بار این نامه را خوانده است. حالا یک هفته بود که همه چیز تمام شده بود. و گریه هایش را هم کرده بود. اشک هایی که معلوم نبود برای چه سرریز می شوند. بی قاعده. حالا در زیرزمین یک پیرزن مردنی اتاقی گرفته بود. بی اجاره. فقط با پول پیش. و فردایش هم در کلاس کنگ فوی بانوان ثبت نام کرده بود. هراس شلاق های شوهرش شده بود کابوس شبانه. دیگر نمی خواست از کسی کتک بخورد. از هیچ کس.

 

2.

 

درست یک هفته بود که همه چیز تمام شده بود. هر کار کرد که بماند، نماند و رفت. تنها عشق زندگی اش رفته بود و حالا تنها ترین مرد دنیا بود. خیلی تحقیر شده بود . شش ماهی که بیکار شد و خانه نشین ، زنش مدام توی سرش می زد. کسی که به خاطرش جلوی همه ایستاده بود. همه کسانی که می گفتند یک محله حرف پشت سر "دختره" است. حتی توی دهان خواهر بزرگش هم زده بود که به "دختری" دختره شک کرده بود. از وقتی معلوم شد که نمی تواند زنش را حامله کند، ورق برگشت. زنش بی تاب بود و خودش به قرص اعصاب افتاد. حتی یک بار هم عقیمی اش را بلند بلند داد زد. که همسایه ها بفهمند با چه مرد بی خاصیتی زندگی می کند. آن روز هم که نامه کاهی هزار تاخورده مجید را دید ، کلی قرص بالا انداخت. اما نمرد و شلنگ انداختند توی دل و روده اش. که زنده بماند و زجر بکشد. حالا دیگر از مادر پیرش هم بیزار بود. و پدر دو بار سکته کرده اش که به زخم بستر هم افتاده بود، بعد از عمری زن صیغه کردن. دلش می خواست که دخترها را عاشق کند و بعد با شلاق به جان همه شان بیفتد.

نوشته شده توسط پایا |لينک ثابت | |مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
من شرمنده ام به خدا!
تاريخ: ساعت :
 

می دانم. قول داده بودم بعد از ماه مبارک رمضان می نویسم. البته این " بعد از" کمی بدجنسی هم در خود دارد....! این روزها سخت گرفتار شده ام. ولی به زودی. تا آخر آبان باز گشایی اش می کنم. تنبل هم شده ام البته. ذهنم را عرض می کنم.ببخشید. دنبال ایده می گردم. که یک داستان قابل قبول از آب دربیاید.

نوشته شده توسط پایا |لينک ثابت | |مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
....ادامه!
تاريخ: ساعت :

 

با سلام و عرض ادب به همه دوستان عزیز. به اطلاع نازنین تان می رسانم که ننوشتن اخیر به علت گرفتاری های جنبی ست و تصمیمی بر بستن وبلاگ ندارم. جواب ندادن به کامنت دوستان نیز به همین دلیل است. خودم هم از داستان آخر خوشم نمی آید و به هر حال داستان نویس هم جایز الخطاست!
عمری باشد پس از پایان ماه مبارک رمضان ، داستان جدیدی خواهم نوشت و برای دوستان کامنت گذار هم پاسخی دیرهنگام. با عذر ، فعلا بدرود .

نوشته شده توسط پایا |لينک ثابت | |مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
این نیز گذشت
تاريخ: ساعت :


در این مدت کوتاه کوشیدم تا نوعی داستان نویسی متفاوت را تجربه کنم. که به نحوی آزمون و خطا هم محسوب می شود. این که داستانی را آغاز کنم ؛ بی آن که بدانم قرار است به کجا ختم شود. یک جور آن لاین نویسی. حتی پیش نویس هم نداشته باشم. و بشینم و بداهه بنویسم. تایپ کنم. و بعد هم انتقال به وبلاگ. گاهی در حال نوشتن به بقیه داستان فکر می کردم. می خواستم ببینم که فکر های اولیه و ناگهانی چه می کنند. در عین حال می خواستم که مخاطب وبلاگ را هم در نظر بگیرم. دراز نویسی نکنم. در هر قسمت کوتاه ،هم چیزی برای عرضه باشد و هم رخدادی برای کنجکاوی تعقیب ادامه ماجرا. در عین حال بیش تر از 5-4 قسمت هم نشود. این گونه می توانستم از نظرات دوستان هم برای تنظیم بقیه ماجرا بهره مند شوم. محدودیت های متعدد و گاهی هیجان انگیزی در برابرم بود. بعضی داستان ها جواب دادند و دوستان لطف کردند و برخی نه. این آخری یک جور اعلام ختم کار بود. داستان " بازیگوشانه " با ظرفیت های دراماتیک اندکی آغاز شد و خوب پیش نرفت. و انصافا خیلی بد تمامش کردم. به چند دلیل. یکی این که بی جهت خودم را مکلف کرده بودم تا فاصله میان پست ها بیش از چهار روز نشود. و چون چنین شده بود ، به زور خودم را نشاندم تا آخر ماجرا را بنویسم و آپ کنم. دوم این که دو پایان دلخواهم برای این داستان قابل عرضه نبودند. یکی این که هر سه همدیگر را تا آخر شب از پا در می آورند و سحر که می شود ، سه جسد در کنار هم افتاده اند. این پایان به دو دلیل نشدنی بود. یکی این که به سه قسمت دیگر نیاز داشت و کار را طولانی می کرد و دوم این که خیلی تلخ تر از سطح انتظار وبلاگ خوانی بود. و ممکن بود که خواننده را آزار دهد. پایان بعدی هم که اصلا با ضوابط فضای فرهنگی و عقاید شخصی خودم هم خوانی نداشت و سوء تعبیر برانگیز می شد. کاملا می فهمیدم که در گل پایان مانده ام و گمانم به شتابزده ترین ایده دست انداختم.

کامنت های انتقادی دوستان نشان داد که گمانه ی نخستم بیجا نبود. نقد های تند و تیزی که همه درست بودند و همه را تایید کردم. حتی پیغام های خصوصی صریح و سازنده را هم با امضای ناشناس یا نظر خصوصی ، در کامنت دونی گذاشتم. به ویژه از نظر علیرضا خوشم آمد که عمدتا نظرات انتقادی خود را ابراز می کند. شاید لحن اخمو و عریانی را برای گفتن نظرش انتخاب کرده بود اما مغرضانه نبود. و مختصر و درست. از همه دوستان منتقد ممنونم.

حال دو راه پیش رو دارم. یا تعطیلی وبلاگ. که خب خودخواهانه است و نشانه آشکار کم توانی و چه بسا عدم تحمل واقعیت. راه دوم تغییر سبک کار است. که دیگر خودم را به آن الزامات محدود نکنم. و داستان های چند قسمتی را کامل بنویسم و هر وقت کامل شدند و برای خودم پذیرفتنی ، به تدریج عرضه کنم. در این روش ، ممکن است که فاصله زمانی پست ها هم زیاد شود گاهی. که البته سعی می کنم تا این گونه نشود.

هم چنان منتظر نقدهای شما هستم و البته بد نیست که گاهی هم پیشنهاد بدهید. راه دوری نمی رود. این جمله آخر را با چشمکی بخوانید که بلد نیستم بزنم البته!

نوشته شده توسط پایا |لينک ثابت | |مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
بازیگوشانه / اخر
تاريخ: ساعت :

حوالي ساعت يك صبح شده بود و هر كدام در گوشه اي از اتاق ولو شده بودند. دور از هم. و جلوي هر كدام هم بقاياي پيتزاها و سس هاي كچاپ بيژن و نوشابه هاي تك نفره. عاطفه كه انگار اينجا نبود. افتاده بود در ته چاه غمگيني خودش. و با موهاي بلند پركلاغي اش ور مي رفت. سر خيلي از موهايش دوشاخه شده بودند و او هم بي آن كه بفهمد ، بعضي از آن ها را از ته مي كند. كف سرش ديده مي شد و معلوم بود كه خيلي وقت است به اين عادت دچار است. مریم هم به كار هميشگي خلوت هايش مشغول بود. رفته بود و صندوقچه كارت تبريك ها و نامه هاي عاشقانه و هدايا و خرت و پرت هاي همه پسران زندگي اش را آورده بود و جلوي خودش ولو كرده بود. آن ها را مي ديد و حالات مختلفي بر پرده چشمانش ظاهر مي شدند و مي رفتند. ساناز هم به عادت دوران دبستان مشغول بود و خاطره مي نوشت. در همان دفتر خاطرات گل و بلبل داري كه انگار براي صد سال خاطره جا دارد. خودش مي گويد هزار برگ است و عمويش از آلمان آورده. اما مريم زير بار نمي رود و اصرار دارد كه چرت مي گويند:" مگه دفتر هزار برگ هم هست آخه ديوونه؟!"

سكوت سنگين فضا ،بوي نم و كهنگي داشت. مثل آرامش درياهايي كه منتظر يك طوفان سهمگين اند. و مرغان خود را هم خبردار كرده اند. هر سه منتظر شكسته شدن اين آرامش موريانه وار بودند. و اين كار را مريم انجام داد. ناخودآگاه. ناگهان انفجار خنده اش پاشيد توي صورت بقيه. و چون منتظر يك اتفاق بودند، هيچ كدام جا نخوردند.

مريم: ببين بي شرف چي كادو اورده براي تولد من! بي حياي عوضي. من خرو بگو قبول كردم. تازه كلي هم خنديدم!

ساناز: خب مي زدي اونم مي كشتي.

مريم: تو خفه!... اون كثافت كاري اول دبيرستانت كم از آدم كشي نبود. مريم مقدس!!

عاطفه: حيوون كشتن كه گناه نداره. داره؟

مريم: خداييش اگه راست بگي، حقش بوده.

عاطفه: به جان بابام راست ميگم.

ساناز: اگه منم آدم مي كشتم ، ميشديم سه تفنگ دار.

عاطفه: ولي من با تفنگ نكشتمش. با آباژور زدم تو سرش. خودش مرد. من كه به قصد كشتن نزدم.

مريم: اين نبوغت منو كشته به خدا!

ساناز: حالا چيكار كنيم؟

مريم: گفتي سه تفنگدار؟!

عاطفه: آره. ولي به خدا من با تفنگ....

مريم: دو دقيقه خفه شو.

ساناز: مثلا مهمونمونه. چرا فحش مي دي؟!

مريم: تو هم خفه پيليز!....ببين فكر نكن وضعيت تو خيلي بهتر از ماست. يك روزي پاي تو هم بابت اون كارت گيره.

ساناز: خب كه چي؟!

مريم: عاطفه هم كه سرش بالاي چوبه تكون تكون مي خوره. اين مملكت هم كه روز به روز داره بدتر ميشه. بلاخره بايد رفت. آكي؟!

ساناز: خب؟

عاطفه: يعني فرار كنيم؟

مريم: چرا فرار؟ من يه اكيپ پسر با جربزه مي شناسم كه دخترها رو مي برنند دبي و بعد هم سه سوت يو اس اي . با هواپيما. من هم كه صدا و قيافه ام خوبه. ساناز هم كه متال مي زنه خفن! اصلا مي ريم يه گروه سه تايي ميشيم، لوس انجلس رو مي تركونيم. تو چيت خوبه عاطي؟

عاطفه: منم هستم. هر كار تو بگي مي كنم. زود ياد مي گيرم. فقط بزار تا گند بابام در نيومده برم پول و پله و طلا ها رو بيارم

مريم: تو چي ساناز؟ پايه ايي؟

ساناز: تو مطمئني؟

مريم: مطمئن تر از حلال زاده بودن تو!

عاطفه: من ميرم چيزميزامو بيارم.

مريم: هستي ساناز؟

ساناز: باشه!....بريم ببينم يو اس اي چه خبره؟

مريم : پس شرافتي قول بديم تا تهش وايسيم. اكي؟

عاطفه: اكي!

ساناز: .....اكي!

نوشته شده توسط پایا |لينک ثابت | |مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin